ترمَک :)

خاطرات یک عدد ترمک

جوشکارهای دانشگاهی

در دانشگاه، در هر رشته و هر دسته از ورودی ها، عده ای هستند که اصطلاحا «جوشکار» هستند! یعنی پسری مبتلا به افسردگی و تصلب شرایین و شیزوفرنی می ره پیش این عزیزان و در کسری از ثانیه، با لیستی از دخترانی روبه‌رو می شود که جوشکار در اختیار وی قرار می دهد و می گوید که فلانی اینجوری است و ورودیِ فلان سال و رنگ چشم فلان و قد و وزن فلان؛ حله؟!

و از طرفی می رود با دخترِ منتخب صحبت می کند که « فلانی رو دیدی تا حالا؟ پسر باحالیه. هرازگاهی که از جمع های دخترونه خسته شدی یا کلا خواستی یک دوست مذکر داشته باشی، بگو که آشناتون کنم با همدیگه»

و اینگونه می شود که جوشکار گرامی، دو نو گلِ خندان را به یکدیگر جوش می دهد و خیر دنیا و آخرت را نصیب خودش می کند. جوشکارها آدم هایی هستند که غالبا دوست دختر یا دوست پسر دارند و همین امر، موجب می شود که اعتماد دختران را جذب کرده باشند و وجهه ای «مردِ(زن) خانواده طور»* و «حاجاقا(حاش‌خانم)گونه» داشته باشند و بتوانند راحت تر دختر و پسرها را جوش بدهند. 

تمام جوشکاری ها به «یک دست جام باده و یک دست زلف یار» ختم نمی شود و گاهی در مرحلۀ «من خوبم؛ شما چطوری؟ و هوا چقدر خوب شده امروز! و آمارِ یک رو افتادم؛ شما چطور؟» باقی می ماند که همان هم برای خیلی از دختران و پسران کافیست. چراکه قشر نسبتا عظیمی از دانشجویان را افرادی تشکیل می دهند که هرگز رابطه کلامی و هرگونه رابطه دیگری را با جنس مخالف تجربه نکرده اند و این قبیل جوشکاری ها، آن ها را کم کم آماده می کند که با دیدن دختران یا پسران دیگر، دچار لکنت نشوند و اگر ارائه ای مشترک با کسی داشته باشند، کارشان چیز نشود!

بخشی از پسرانی که سراغ جوشکارها می روند، کسانی هستند که هرازگاهی دوست دارند بدون نگرانی به یک نفر بگویند که خوششان می آید روی برگ های خشک توی پارک ملت یا برف های محوطۀ پشت سازمان مرکزی راه بروند. در مقابل برخی از دختران هم بدشان نمی آید به یک نفر بگویند که Fast and Furious7 را بیشتر از Fast and furious5 دوست دارند و از لاک زدن خوش شان نمی‌آید و گاهی بازی های تاتنهام را تماشا می کنند و از گل خوردن بایرن مونیخ ناراحت می شوند.

۱ نظر ۱ موافق ۰ مخالف

دخترهای انسانی!

ترم دوم که شروع شد، رفتار همکلاسی ها قدری تغییر کرد. کلاس های مان مخلوط شده است. ترم اول، بچه های اقتصاد، دو دسته بودند؛ انسانی ها و غیر انسانی ها! 

ما جزو گروهِ دیپلمه های تجربی و ریاضی بودیم. سی نفر بودیم. پانزده دختر و پانزده پسر. گروه دیپلمه های انسانی، اما اکثرا دختر بودند. حدود سی دختر و سه چهار تا پسر.

از وقتی پسرهای ریاضی و تجربی، دخترها کد دیگر را شناخته اند، یک جوری شده اند. البته همه شان نه. مثلاً بعضی هایشان متوجه شده اند که آپشنِ طنزِ کلامی هم در وجودشان نهادینه شده است! پس با قدرت تمام،  طنّازی می کنند سرکلاس ها! عده ای فهمیده اند که می شود با دخترهای کد دیگر، روابط دوستانه‌ی دور از فساد داشت. بطوریکه هرجا می روم، از کتاب‌خانه‌ی مرکزی گرفته تا پشتِ تریا و سایت کامپیوتر و ...٬ آن‌ها را در حال برقراری روابط دوستانه‌ی دور از فساد می بینم! وقتی هم می پرسم که «چرا با دخترای کد خودمون از این روابط نداشتی؟»، پوزخندی می‌زنند و می‌گویند «اینا فرق دارن!».

بگذریم. خواستم بگویم از وقتی بچه های کد انسانی، به ما اضافه شده اند، تصویری جدید از پسرهای‌مان دیده ایم. تصویری که خیلی عجیب تر از تصورات قبلی مان است.

هرچند که فعلا چیز بدی توی این رفتار های جدید ندیده ایم و امیدواریم نبینیم و اگر هم خدای ناکرده ببینیم٬ چندان کاری نخواهیم کرد(چرا که صمیمیتِ زیادی نداریم و از طرفی هم شاعر می‌فرماد :«من اگر نیک ام و گر بد، تو برو خود را باش») ولی باید بگویم کمی آزار دهنده است. همین تغییر تصور ها را می گویم. آزار دهنده است که ببینی کسی که گاهی در صف اول می ایستاد برای نماز جماعت، حالا دختر های کد دیگر را به اسم کوچک می شناسد و خطاب می کند.


۵ نظر ۳ موافق ۱ مخالف

گِیم نت

امروز رفتیم گیم نت. از آخرین باری که دستۀ ایکس باکس را لمس کردم، یک سالی می گذشت. دقیقاً همین روزها بود. بعد از امتحانات پایان ترم. با محمدامین، نوید و دانش می رفتیم «ام بی» (نام یک گیم سنتر معروف در مشهد) و فوتبالِ شرطی بازی می کردیم. قرار می گذاشتیم هر کس که بیشترین باخت را داشته باشد، سهم همه را حساب کند. به امیدِ نباختن در شرط، با تمام توان مان بازی می کردیم. و البته که همیشه من می باختم. ما در خانه مان کنسول نداشتیم و تنها زمانی که می شد در آن فوتبال بازی کنم، وقتی بود که هر چند ماه یک بار، با همین جمع به گیم نت می رفتم. وقتی بازی ها تمام می شد و پای دخل می رفتیم، دل شان به حالم می سوخت و می گفتند :«بابا شرط حرومه! دنگ هاتونو بریزید وسط». برنامه همیشگی مان برای بعد از گیم نت، در چند کلمه خلاصه می شد: لیموناد و بستنی. عضو جدانشدنی قرارهایمان بودند.

امروز بعد از امتحان «فارسی عمومی»، با بچه ها تصمیم گرفتیم که برویم به همان گیم سنترِ ام بی. با این تفاوت که حالا همگی دانشجو شده بودیم و من توانسته بودم سه بازی را ببرم.

میان وقت استراحت، به بچه های پایِ کنسول ها نگاه می کردم. حدود سی نفر بودیم. چندتایشان  را شناختم. بچه های دبیرستان مان بودند. گروه چهارنفرۀ ما، از همۀ کسانی که انجا بودند مسن تر بود. 

مسئلۀ جالبیست؛ علاقۀ پسرها به ویدیوگیم. مخصوصاً در کنسول هایی مثل ایکس باکس و پلی استیشن. همۀ پسرها در طول عمرشان حداقل یک بار به گیم نت می روند یا در خانۀ رفقایشان پی اس بازی می کنند. علاقه شان هم سن و سال نمی شناسد. شوهر خالۀ سی و چند سالۀ ام، در اوقات فراغت، با پسر هشت ساله اش ایکس باکس بازی می کند و به طرزی حیرت انگیز ذوق می کند و لذت می برد.

لذت غریبیست. وقتی توی سروصدای گیم نت، به تیمِ دوستت گل می زنی و از جا می پری و عربده می کشی و می شوی جزئی از سروصدای همان گیم نت. همیشه می شود چهره ای جدید از یک پسر را در حال انجام بازی های کامپیوتری دید.

۴ نظر ۱ موافق ۱ مخالف

رابطۀ نزدیک از نوع سوم!

اگر اینجا بریتانیا یا فرانسه بود و منم مسلمون نبودم، قطعا می رفتم و با «کیبورد»م ازدواج می کردم!
البته کیبوردِ من که نیست! مال سالنِ مطالعه و کامپیوترِ دانشکده س.
دیروز خیلی اتفاقی پشت یه سیستم نشستم و موقع وارد کردن یوزر و پس، حس کردم که دارم یه جوری میشم!
به زیر انگشتام نگاه کردم و یک دل نه، صد دل عاشقش که نه، خواستار و مرید ش شدم!
شاید فک کنی خل شدم؛ ولی باورت نمیشه! تا اون حس رو تجربه نکنی، باورت نمیشه!
از دیروز، به هر بهانه ای، میام توی سالن کامپیوتر و توی راه، دعا می کنم که کسی پشتِ سیستمِ مورد نظرم نباشه و دستاشو روی کیبوردم نذاره!
حس مالکیت عجیبی بهم دست داده!
مثل پسرِ جَوونی که با یه بدکاره ازدواج کرده! (این چه مثالی بود آخه؟ :/ )
براش مهم نیس که تا الان دستِ چند نفر به معشوقش رسیده، ولی دوس نداره دیگه کسی بهش دست بزنه!
همین الانم دارم با معشوق، براتون پست میذارم!
نمی بینید چقد خوب دارم حرف می زنم!؟
هندزفری توی گوشمه و یه موزیکِ سنگین داره پلِی میشه. اما کماکان می تونم صدای دکمه هاش رو به وضوح بشنوم!
حتی صداش هم فرق داره! با کیبوردِ لپ تاپ، کیبوردِ امین، کیبوردای بقیۀ سیستم های سالن!
کاش می شد برش دارم و ببرم خونه!
«محبوبِ پلاستیکیِ من»!





۶ نظر ۶ موافق ۰ مخالف

تابعِ کُسینوسی

یکی از ویژگی های بارزِ بچه های کلاس مون، وحشی گریِ کُسینوسی شون هس!

به این شکل که یه روز خیلی بی سر و صدا توی تلگرام، گروه مختلط می زنن و فردا همه میان توش و سلام و احوالپرسی. تابعِ روانی-رفتاری شون میره بالای صفر. کم کم بالاتر میره و پس فرداش همه شوخی می کنن و میگن و میخندن و نمودار، به ماکزیمم میرسه!

پَسون فرداش، یهو سرِ یه موضوعی دعوا میشه و همه می پرن به همدیگه! در این حالت، نمودارِ تابع، میره روی محور x ها و یهویی گروه منحل میشه! و از اون لحظه، نمودار میره زیرِ محورِ ایکس و کلاً همۀ روابط اعم از حضوری و غیر حضوری، رو به افول میره و حتی توی کلاس، همدیگه رو هم نگاه نمی کنن!

باز دو روز می گذره و یکی به یکی تیکۀ فان میندازه و همۀ بچه ها ناخوداگاه میخندن. یخ مون آب میشه و دوباره شب ش میریزیم توی گروه و خنده و نشاط و بسی شادمانی و جمع دوستان و کافور و اینا!

این در حالیه که کماکان توی کلاس، به همدیگه سلام نمی کنیم! حتی حرف هم نمی زنیم! مگر موردِ خانم «م» که کلاً یه بار به شکلی غیرقابلِ باور، یهویی اومد کنارم نشست و بقیه ش به سبب مصادیقِ مجرمانه، قابل بیان نیست!

البته خانم «ط» هم یه بار کارِ مشابهی رو توی کلاس انجام داد که چندان هم مجرمانه نبود و فقط خارج از عرف بود!

القصه، تابعِ کُسینیسی مون آروم نمی گیره! باز یکی میاد یه پیامِ مسخرۀ تلگرامی رو فوروارد می کنه توی گروه و بازم بحث و جدل و بازم Left و Add و گردشِ پوچِ نمودار مون! 

از بقیۀ دانشجوهای بزرگتر هم که علت رو جویا می شیم، هم چون واعظانِ دین، دستی به ریش خویش می کشن و میگن:«طبیعیه بابا! راه میوفتین کم کم» و خب شنیدنِ این حرف، یه قدری موجبِ تسلیِ خاطر دل های نابه سامان مون میشه!

و در نهایت، تنها چیزی که یه کم اذیت مون میکنه، اینه که هیچ کدوم مون دقیقا نمیدونیم تعریفِ رفقای ترم بالایی از ترکیبِ «کم کم» چیه!

۲ نظر ۳ موافق ۰ مخالف

نر های آمادۀ جفت گیری

کنارم می نشیند و زل می زند به کتاب «مبانیِ اقتصاد» در دستم.

می پرسد:«دانشجویی؟» 

یک جوری می شوم! تا حالا کسی این سوال را از من نپرسیده بود. یعنی مشابه اش را هم نپرسیده بودند.

مثلا کسی تا به حال ازم نپرسیده که «دانش آموزی؟» یا مثلاً «دبیرستانی ای؟»

انگار دانشجو ها یک سری موجودات نایاب هستند که بعد از دگردیسی، یک سری صفات ثانویه پیدا می کنند که سیگنال می زند به سمت چشمانِ خلق الله! و در ادامه هم آن ها را مجبور می کند که زبان بچرخانند و از فرضیۀ شان اطمینان حاصل کنند!

دماغم را بالا می کشم و می گویم: «بله حاجاقا»

سری به نشانۀ تایید یا شاید هم تحسین تکان می دهد و می گوید:«ترم چندی؟»

شرم م می شود بگویم ترمِ یکی هستم! بی مروّت ها، آنقدر ما را ترسانده و اذیت کرده اند که از بازگو کردنش، مثل چی می ترسیم! جوابش را می دهم.

_ احسنت! کلاس هاتونم لابد مختلطه!

از تمام ویژگی های دانشگاه، همین اختلاطِ مونث و مذکر ش را حائز اهمیت لازم جهتِ پرسش دانسته بود!

می گویم:«بله. مختلطیم. پونزده تا دختر، پونزده تا پسر»

بدون این که درباره ی تعداد دخترهای کلاس بپرسد، پاسخ ش را می دهم! معلوم بود که سوال بعدی ش همین است.

نیشخندی می زند و با صدایی آرام تر از قبل، می گوید:« اووو؛ پس خوب حال می کنین با هم کلاسی هاتون»!

نمی دانم منظورش از «حال کردن» چیست! ولی قطعاً منظورش تبادل علم و رایزنی با افرادِ غیر همجنس نیست!

این چندمین کِیسی هست که به اختلاطِ فضای دانشگاه، اشاراتِ وسیع و البته منظوردار می کند.

گویا برخی (شما بخوانید: بیشتر از برخی) از هم وطنان، دانشجوی تازه وارد را، در قالبِ پستانداری جسور می بینند که تازه به بلوغ رسیده و در به در به دنبال جفتگیری در فضای باز دانشگاه است!

مانند شیر های آفریقاییِ جوان توی مستندها! یا شترهای صحرای عربستان! یا حتی خرگوش های تَبَت!

ایستگاه بعد پیاده می شوم.

انگشتم لای صفحۀ چهاردهِ کتاب مبانی اقتصاد، مانده است.



۱۳ نظر ۹ موافق ۰ مخالف
درباره من
آن روی ترمک:
http://tyekz.blog.ir
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان