ترمَک :)

خاطرات یک عدد ترمک

نر های آمادۀ جفت گیری

کنارم می نشیند و زل می زند به کتاب «مبانیِ اقتصاد» در دستم.

می پرسد:«دانشجویی؟» 

یک جوری می شوم! تا حالا کسی این سوال را از من نپرسیده بود. یعنی مشابه اش را هم نپرسیده بودند.

مثلا کسی تا به حال ازم نپرسیده که «دانش آموزی؟» یا مثلاً «دبیرستانی ای؟»

انگار دانشجو ها یک سری موجودات نایاب هستند که بعد از دگردیسی، یک سری صفات ثانویه پیدا می کنند که سیگنال می زند به سمت چشمانِ خلق الله! و در ادامه هم آن ها را مجبور می کند که زبان بچرخانند و از فرضیۀ شان اطمینان حاصل کنند!

دماغم را بالا می کشم و می گویم: «بله حاجاقا»

سری به نشانۀ تایید یا شاید هم تحسین تکان می دهد و می گوید:«ترم چندی؟»

شرم م می شود بگویم ترمِ یکی هستم! بی مروّت ها، آنقدر ما را ترسانده و اذیت کرده اند که از بازگو کردنش، مثل چی می ترسیم! جوابش را می دهم.

_ احسنت! کلاس هاتونم لابد مختلطه!

از تمام ویژگی های دانشگاه، همین اختلاطِ مونث و مذکر ش را حائز اهمیت لازم جهتِ پرسش دانسته بود!

می گویم:«بله. مختلطیم. پونزده تا دختر، پونزده تا پسر»

بدون این که درباره ی تعداد دخترهای کلاس بپرسد، پاسخ ش را می دهم! معلوم بود که سوال بعدی ش همین است.

نیشخندی می زند و با صدایی آرام تر از قبل، می گوید:« اووو؛ پس خوب حال می کنین با هم کلاسی هاتون»!

نمی دانم منظورش از «حال کردن» چیست! ولی قطعاً منظورش تبادل علم و رایزنی با افرادِ غیر همجنس نیست!

این چندمین کِیسی هست که به اختلاطِ فضای دانشگاه، اشاراتِ وسیع و البته منظوردار می کند.

گویا برخی (شما بخوانید: بیشتر از برخی) از هم وطنان، دانشجوی تازه وارد را، در قالبِ پستانداری جسور می بینند که تازه به بلوغ رسیده و در به در به دنبال جفتگیری در فضای باز دانشگاه است!

مانند شیر های آفریقاییِ جوان توی مستندها! یا شترهای صحرای عربستان! یا حتی خرگوش های تَبَت!

ایستگاه بعد پیاده می شوم.

انگشتم لای صفحۀ چهاردهِ کتاب مبانی اقتصاد، مانده است.



۱۳ نظر ۹ موافق ۰ مخالف
میرزا ...
۳۰ مهر ۰۰:۰۳
یکی از بهترین نوشته هایی بود که خوندم.

پاسخ :

جدی؟
چقد خوش حال شدم.
آقا افتخار بدید بازم سر بزنید این ورا! (ستاد پاچه خواریِ کسایی که از مطلبم تعریف می کنن! (: )
دخترِ انار :)
۳۰ مهر ۰۱:۰۲
اخ‌سنت جناب اقتصاد خوان اخ‌سنت :)
یعنی حالا اونی که نرفته دانشگاه یه چیز ولی وقتی اونی که خودش دانشگاهی بوده چنین حرفایی میزنه دلم میخواد تو چشاش نگاه کنم و بگمش اگر خودت اینجوری بودی لازم نیست به همه خلق الله هم تسریش بدی :||

ویلاگ نو هم مبارک از وبلاگ جناب میرزا یافتمتون شرمنده بی اجازه وارد شدم :))

پاسخ :

اوه چه غلیظ! :))
واقعا دربارۀ ما چی فکر کردن؟ :/ ... حالا شمام خونسرد باشید! :) نزنیدش. برید یه لیوان شربت خیار لیمو میل کنید؛ در کظم غیظ، کمک تون میکنه! :))
.
ممنون :). واقعا تو اون دانشگاه، به شما در زدن و «یاالله» گفتن رو یاد نمیدن؟ :/ هععی ... دی:. خوش اومدید. بازم سر بزنید دی:
مهراد علوی
۳۰ مهر ۰۹:۳۹
سلام.
من هنوز نمی‌دونم «داشنجو» ها، چجور موجوداتی هستند؟! :)
نکته بعد «دگردیسی» بودا!
فقط باید تاسف خورد به حال «کمی بیشتر از برخی از این هموطنان» ما که همچین نوع نگاهی به دنیا و مسائلش دارند! البته، همه تقصیر هم گردن اونا نیست، ولی مقصر و مسئول اصلیِ افکارشون هستند.
وبلاگ نوی‌تان مبارک :)

پاسخ :

سلام. ممنون از این که وقت گذاشتید و خوندید.
اون دو تا نکته رو هم بذارید به حساب بی سوادی این «داشنجو»! :) متاسفم واقعاً. امیدوارم دیگه از این فجایع رخ نده توی وبلاگم... 
شاید بد نباشه یه اردوی گردشگری_معرفتی داخل دانشگاه بذارن برای اون دوستان. تا مطمئن شن همچین اتفاقایی توی فضاش نمیافته! :) و همونطور که گفتید، این دانشگاه و قضایاش، یه نمونۀ کوچولو بود از یه سری مسائل دیگه و دید ما بهشون.
.
تشکر:) امیدوارم چرخش بچرخه برامون! :)
خانم لبخند :)
۳۰ مهر ۱۰:۴۷
خیلی خوب نوشته بودید :)

پاسخ :

خوش حالم که خوش تون اومده :)
پرتقالِ دیوانه
۳۰ مهر ۱۷:۱۸
خوشمان آمد

پاسخ :

خدا رو شکر :)
پرتقالِ دیوانه
۳۰ مهر ۱۷:۱۹
عه وبلاگتم که نو عه و اینم که اولین پستته پس جا داره تبریک هم بگم :)))

پاسخ :

دیگه گفتیم با ورود به دانشگاه؛ لازمه یه تجدید بیعتی با بیان بکنم ;)
حسین مداحی
۳۰ مهر ۱۸:۲۲
:/
نباید وبلاگ جدیدته بهم معرفی کنی؟

پاسخ :

خواستم غافلگیرت کنم مثلاً خخخخ
به هیچ کس معرفی نکرده بودم دیگه. خواستم گمنام وارد شم :)
parisa
۳۰ مهر ۲۲:۳۳
چقد خوب نوشته بودید:)
ب قولی ک میگن :دانشگاه "فقط"  جای درسه . 

پاسخ :

لطف دارید.
فقط! :))
فرشته ...
۰۵ آبان ۲۱:۱۱
مجموعی از درد و دل ما نیز بود با این تفاوت که شما خیلی خوب نوشتینش:)
هنوز هم دقیق نمی دونم وقتی گفتم دانشگاه رفتن رو خیلی دوست دارم چرا ازم پرسیدن برای شوهر کردن که نیست؟؟!!! 
بعضی دوستان دانشگاه رو با بنگاه همسریابی اشتباه گرفتن!
از کل دانشگاه هم فقط اخلاطش رو میبینن و لاغیر.این چه وضعیه اخه؟
موفق و مانا باشید
یاعلی

پاسخ :

خوبی از خودتونه :)
:/ واقعاً دیدِ بدی دارن برخی از هم وطنان نسبت به این فضا.
حالا نگران نباشید! من شخصاً قول میدم این مسئله رو پیگیری کنم! ;)
ممنون که خوندید و همچنین.
علی یار تون.
محمد.
۳۰ آبان ۱۲:۱۰
سلام یاسین جان. تبریک میگم.
راستش احساس میکنم دارم نوشته های یک نویسنده ی با سابقه رو میخونم.
بسیار عالی. خیلی خوب و طنز بسیار ملموس.
حتی من پاسخ هایی که به عزیزان دادی رو خوندم. واقعا مناسب و درخور خودشون بود.:-)) 
خانومِ حدیث ^_^
۱۲ آذر ۱۴:۰۶
خیلی هم خوب  :)

پاسخ :

(: 
مرسی که خوندید
احمدرضا ‌‌
۲۴ تیر ۰۲:۰۰
درک نمی کنم یه همچین افرادی رو !
بی معنی ترین سوال ممکن هست. هر دو جنس توی همه موجودات مکمل هم هستن ، چرا باید صرفا وجودشون کنار هم به معنی حال کردن باشه ؟!
در واقع از نظر من که یه پسرم ، وقتی گاهی پیش میاد که کلاس هایی هماهنگ (از کلمه مختلط بدم میاد) برگزار بشه ، تنها تغییری که تو روند کلاس وجود میاد ، بهتر شدن ایده ها و دیدگاه ها هست. بالاخره هر جنسبت و قشری ، تفکر مخصوص به خودش رو داره و وقتی اینا توی مباحث علمی / اجتماعی کنار هم میاد ، پیشرفت های خیلی بیشتری حاصل میشه ! بدون اینکه کوچک ترین مشکلی وجود بیاد !
البته اینم بگم که باعث و بانی بوجود اومدن یه همچین عقب افتادگی هایی هم همجنس های وحشی (!) ما هستن که با سو استفاده از فضاهایی این چنینی ، چنین مشکلاتی رو بوجود آوردن
موفق و سلامت و در امان از چنین آدم هایی باشید :))
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
درباره من
آن روی ترمک:
http://tyekz.blog.ir
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان